داستان عاشقانه

شماره ی تماس با مدیر وبلاگ:09306357778 rsonlin in tango and beetalk and whatsapp and viber and line and yahoo mesenger 24 hou

مادر

http://sedaye-vojood.pmcblog.com/upload/sedaye-vojood/image/818(1).jpg

مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند..

وقتی گروه نجات زن جوان را زیر اوار پیدا کرد,او مرده بود اما کمک رسانان زیر

 نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده,زانو زده و حالت بدنش زیر

فشار اوار کاملا تعقییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای

موجودی ظریف را احساس کردند.چند ثانیه بعد سرپرست گروه     دیوانه وار فریاد زد :بیایید,زود

بیایید! یک بچه اینجاست..بچه زنده است.


وقتی اوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه ای از زیر ان بیرون کشیده

شد..نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند,یک تلفن همراه از

لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته ان این پیام دیده میشد:عزیزم,اگر زنده ماندی ,هیچ وقت

 فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت..




طبقه بندی: داستان، عکس،
برچسب ها:داستان، حکایت مادر، داستان مادر، مادر، داستانی در مورد مادر، داستان غمگین، داستان گریه آور،
[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

مادر
http://www.irannaz.com/user_files/image/image18/0.911830001305236083_irannaz_com.jpg
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟ اون هیچ جوابی نداد….
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر؟
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی .به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو .برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو!!!



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:مادر، داستانی در مورد مادر، داستان غمنگیز، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان تاثیر گذار، داستان عارفانه،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]