پناهگاه عاشقان دلشکسته

شماره ی تماس با مدیر وبلاگ(سجاد):09306357778 rsonlin in tango and beetalk and whatsapp and viber and line and y

تابلویه اعلانات وبلاگ



 دوستانی که می خوان توی گوشی وبلاگ من


 رو باز کنن


می تونن به وسیله ی نرم افزار بارکد خوان از


 طریق این


بار کد وارد وبلاگ بشن


رفقا ببخشید که به خاطر یه سری مشکلات

 نمی تونم فعلا پست بزارم

ولی برگشتم حتما جبران میکنم



دوستایه گلم نظر یادتون نره
وبرای دیدن موضوعات وبلاگ برین پایین تر






هرکی دوست داره نویسنده وبلاگ بشه یا خواستار تبادل لینکه تو قسمت نظرات درخواستشو بزاره




شماره ی تماس با مدیر


 وبلاگ(سجاد) :



09306357778




onlin in tango and beetalk and whatsapp and viber

and line and yahoo mesenger

 24 hours


درخدمت شما

         







دوستای من وبلاگ به شدت به مطالب شما (داستان ، جملات عاشقانه

، و حتی عکس یا شعر های شما) نیاز داره جهت ارسال مطالبتون

میتونیین مطالبتونو تو قسمت نظرات به صورت خصوصی برای ما بفرستین

یا به آدرس ایمیل (sajjadmajjad@yahoo.com)
(
sajjadpajjad@gmail.com)
ایمیل کنید






























برچسب ها:داستان عاشقانه کوتاه، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان زیبا، داستان عاشقانه ی غمگین، غم عشق،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

نیمه گم شده

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.

اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

www.ruelove.mihanblog.com

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد.

هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و

مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اسruelove 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک

به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟

پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده.

هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،

مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.

یک دایره کامل.

پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.

رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه

گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود

را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع

گمشده رسید، به او گفت:شما قطعه گمشده من را ندیدید؟

قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.

– ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.

– من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما

و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.

قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل

فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای

خالی مربع در آمدم .

ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.

من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای

خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و

خوشحال راه افتاد.

حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود

خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و

با عشق حرکت میکرد.

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.

بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود

و گیر نکرده بود.

قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.

دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و

توانست از گودال بیرون بیاید.

دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد.

دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.

کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد!

 

www.jok9.ir بانک جوک و اس ام اس

ruelove 

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید.
***




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:عاشقانه، نیمه ی گم شده، تیکه ی گم شده، داستان عاشقانه،
[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

لیلی و مجنون
یکی از عیبجویان از لیلی عیبجویی کرد و مجنون در جوابش گفت:

ز حرف عیبجو ، مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو که دانی که لیلی چون نکویست

کزو چشمت همین بر زلف و رویست

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز

تو ابرو، او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارتهای ابرو

و در جایی دیگر لیلی نذر کرده بود و یک شب همه مردم فقیر را طعام می داد ؛ مجنون هم در صف ایستاد که از دست لیلی غذا بگیرد ولی هنگامی که نوبت به دادن غذا به مجنون شد؛ لیلی با قاشق ظرف مجنون را شکست و بعد از این موضوع مجنون گفت:

همچو دگران نداد کامم

وز سنگ ستم شکست جامم

با من ، نظریش ، هست تنها

آن سنگ که زد به جام من فاش

زان کاسه سر شکستیم کاش

گر جام مرا شکست یارم

آزردگی ای جز این ندارم

کان لحظه مرا که جام بشکست

آزرده نگشته باشد دست

صد سر ، فدای شکست او باد

جانها شده مزد دست او باد

و در داستانی دیگر که از لیلی و مجنون نقل کرده اند این است که لیلی فوت می کنه و مجنون بر سر قبر او جان به جان آفرین تسلیم می کند؛ البته این داستان بسیار طولانی و قشنگ هست حتما شعر کامل رو بخونید ولی من اینجا از چند بیت آخر داستان خوشم آمد که همونا رو می نویسم

شستند به آب دیده پاکش

دادند ز خاک هم به خاکش

پهلوگه دخمه را گشادند

در پهلوی لیلیش نهادند

خفتند به ناز تا قیامت

برخاست ز راهشان ملامت

یا رب چو به احتزاز و پاکی

رفتند ز عالم آن دو خاکی

آسایش و لطف یارشان کن

و آمرزش خود نثارشان کن

ما هم نزییم جاودانی

نوبت چو به ما رسد تو دانی

اگر با دیگرانش بودش میلی

چرا کوزه ام بشکست لیلی

اگر با دیگرانش بود میلی ؛

  چرا ظرف مرا بشكست لیلی





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:عشق، لیلی و مجنون، شعر عاشقانه، داستان عاشقانه، دنیای نامرد، زندگی، مرگ لیلی،
[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 07:13 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

دل نوشته ((رویای ناتمام))
همه دنیامرانادیده دیدن غمایم رابرایم خفته دیدن مرابردن به مكتب خانه ی غم برایم حسرت دنیاخریدنتنهاشدم عین خداتواین شبای بی ثمره غمای بی كسی شدهق هق گریه های تره تونیسی پیش این دلم همش بهونه میگیردلت روبه كی دادی تودلم دارمیمیره شبابه یادبودن بارویاهمسفرمیشم تواوج بی كسی همش خسته ودرب درمیشم





شباتووقتی نیسی خیلی دلم میگیربعضم مث ثانی یواش میادومیره تونیسی ك ببینی داربرات میمیره ازوقتی تورفتی هی نفسام میگیر





كسی كه مراسربلندكردخودش دراوج زمین فرورفته واخرقصه ناگهان .......رهایم كرد
این تقدیم میكنم ب شادروان حسن حسن زاده دكترعزیزم حتمن ایناروبزارتووب





همیشه فرصتی ازخداخواستم تابتوانم بالاترپروازكنم امافرصته هارفتنی بودوپروازهانشدنی




برای دلم رویای ساختم كه اصلن شدی نبودولی من به اون رویاتكیه دادم قصه ی من شبیه برگی بودكه بربادرفت







همه دنیامرانادیده دیدن غمایم رابرایم خفته دیدن مرابردن به مكتب خانه ی غم برایم حسرت دنیاخریدن




ازعاشقی سیرم اززندگی دلگیرازهوای دنیابدجوری نفس گیرشوق زندگی نیس درهوای خونه حس بی كسی هس توی این زمونه





تواین روزای تكراری شدم مثل مترسگ هامیون شاخهاگم هسته غمای بدبرام پیدا




خیلیادلموشكستن خیلیابهم بدكردن خیلیابهم نامردی كردن حالاازخدامیخوام تقاص دلموازخیلیابگیره






بااین دردای بی درمون نمیتونم بسازم من تواین دنیای عاشق كوش چرابایدببازم من






نمیدونم چراتقدیرغموبرمن رواكردچرادنیای بی فانوس شبوروزم سیاه كردهمش دلگیرم ازامروزبه فرداارزوی نیس






تواین روزادعاكن تومن اینجاخیلی دلگیرم تواین روزای بی پایان دارم بی شك میمیرم







لحظهای زندگیم همه بادردگذشت حسرتابااین دلم چه هانكردغم من اندازی كوه بودولی دم نزد






وفاكردم به آنهای كه فرداروازم گرفتن ولی هیچوقت نفهمیدن كه من فرداروبه آنهاهدیه كردم این اس براهرچی نارفیق بفرس






داش یادم میرفت كه زندگی ابدی نیس اماچه فایدقدرلحظهایم راندانستم








هیچوقت نیابه دیدنم حتی واس خداحافظی یادت باش یه روزبایدتقاص عشقوپس بدی یه روزتمام این روزاواس توارزومیشه غمای بی كسی برات ازاولش شروع میشه





توی اسمون ندارم ازستارهانشونی فك میكردم كه همیشه توكنارمن می مونی







شباكه فكرمیكنم چشاموبارون میگیراخه توواسم چی بودی دلم اینجوری میره توبگوبدون توشبوچه جورسحركنم این دل بی كسم بابی توبودن سركنم







عشق تومعجزی نبودتقدیری بودكه برایم ساده بودن رازیباكردقول بدتقدیرمون تاتهه دنیاهمین باشه دنیای من







همه ی پل های پشت سرموخراب كردم تاهیج نامردی ردپام وپیدانكنه








رویای ناتمام






















طبقه بندی: دل نوشته ها،
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

داستان یه دختر تنها از زبان خودش
من بطوراتفاقی دخترخونده خالم شماره دوس بسرشوبهم دادک امتحانش کنم ک باکس حرف میزنه یان منم قبول نمیکردم کلی قسمم دادتااینکه قبول کردم ک ایکاش قبول نمیکردم بعداینکه بش زنگ زدم دیدم اونم اصلاکم نیاوردمنم موب موب دخترخونده خالم میگفتم ک هی زمیزنه وفلان تااینکه من ب بسره گفتم دیگه بهم زنزنه گفتم ماجراچیه تااینکه این شروع کردگف من واقعاعاشقت شدموفلان منم ی دختری بودم ک قبلای ازدواج ناموفق داشتم یعنی اونقدازبسراازهمه بریده بودم ازدواج زوری همین میشه اخرش من شکسته بودم ودراین شکس همه مقصربودن الا خودم تااینکه منم ب بسره گفتم من حوصله عشقوعاشقیرو ندارم اون اصرارمیکردمنم بی توجهی میکردم نگواین بیشترشیفته بی توجهی من نسبت ب بسراک داشتم میشه تااینکه این رف سربازی گفتم دیگه ازیادش میرم بیخیالم میشه دیدم بهم ززدمنم تابخودم اومدم دیدم عاشقش شدم چجورهرروزبهم زنگ میزدحتی بعضی وقتام روزی 2و3بارزنگ میزدتااینکه اواخرسربازیش بودبهش گفتم منوت بهم نمیرسیم بهتره تموم شه اون لحظه حس کردم صداش گرفت منم حرفم حرف دلم نبوداماامامن یبارازدواج کرده بودم نمیتونستم عاشق بشم قانون ادمای شهرماخیلی غلطه اونقدعاشق هم بودیم سحری می اومدبیرون بهم زمیزدمنوبراسحری خوردن بیدارممیکردالان الان دلم برااونروزایذره شده اخرش خیلی تلخه نامردانذاشتن بهم برسیم هم خانواده اون هم خانواده من الان ازیکی ازفامیلام شنیده من ازدواج کردم اونم باورش شده الانم وقتی ی بسری رامیبینم همش چهره اون میادجلوچشام من خودموگم کردم حالاحالام بیدانکردم کارم شده فقط گریه کردن سرسجاده الان دیگه تنهایاردل تنگم خداس خدایات ک خبرداری ازبغضی ک این ادمات بهم هدیه دادن من تنهاروتنهانذارت این کشورمابیوه هاحق خوشبختیروندارن امامن خوشبختم چون یاری مثه ت دارم اسمش هم سجادبود



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:دختر تنها، یه دختر تنها، داستان غمگین، داستان عاشقانه، داستان دخترک تنها، داستان شکست عشقی، داستان تنهایی،
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

فرستاده شده توسط بهار خانم
گفت:جبران میکنم،گفتم:کدام را؟عمر رفته ام را؟دل شکسته ام را؟قلب خسته ام را؟حالامن هیچ،جواب این تارموهای سفیدرا می دهی؟نگاهی به سرم کردوگفت:چه پیر شده ای؟گفتم:جبران میکنی؟گفت:کدام را؟






دوستش داشتم،دوستم داشت،دوستش دارم،دیگر دوستم ندارد،
من مانده ام او رفت....




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:جملات عاشقانه،
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

هدیه ی ولنتاین

بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود.از دوستی این دو ۱۰ ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند.هر دو دانشجو بودند و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.آنها جوری به هم عشق می ورزیدند که به غیر از بچه ها خیلی از استادها هم از رابطه اونا باخبر بودند.اما داستان از جایی شروع شد که روز ولنتاین نزدیک بود و هر دو به خصوص بهمن به فکر کادویی زیبا برای آرمیتا بود.بهمن به یک مغازه رفت تا برای دوست دخترش هدیه بگیره وقتی داخل مغازه شد گفت خانم ببخشید این چنده :دختر رویش را برگردون تا قیمت بگه وقتی قیمتو گفت و چهره اش نمایان شد




ادامه داستان در اینجا



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:غم عشق، ولنتاین، داستان خیانت، داستان ولنتاین، داسان غمگین، داستان عاشقانه، داستان کوتاه،
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 03:42 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

کمبود محبت
دختر گلم، دختر گلم. آخرش شد همسر گلم! . بارها شنیده‌ایم از برخی دوستان که ... پدر و مادرم مرا درک نمی‌کنند و به خواسته‌ هایم احترام نمی‌گذارند، اما دوست پدرم یا دوست مادرم نهایت محبت را نسبت به من دارد! شوهر خاله‌ام مرد فوق العاده‌ای است، کاش او پدر من بود! کاش پسر فلانی برادر من بود! کاش خواهری چون دختر عمه‌ام می‌داشتم و... این‌ها دیالوگ‌های آشنایی است که بسیار می‌شنویم. . در صفحه حوادث روزنامه ها و خبرگزاری ها شاهد بوده ایم که چگونه فرزندان ساده دل یک خانواده، قربانی هوس های کثیف برخی فامیل ها و دوستان خانوادگی شان می شوند، آمار قتل های عشقی و تجاوزهای فامیلی یک زنگ هشدار است که این اتفاق شوم دیر یا زود ممکن است گریبان ما را بگیرد، کابوس هایی برایمان بسازد که تا ابد راه نجاتی از آن نداشته باشیم. . . نقل یک ماجرای واقعی! . دختری حدود 20 ساله در دانشگاه برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می گفت: من عاشق شده ام! گفتم: عاشق چه کسی؟ گفت: عاشق شوهر خاله ام شده ام! و این صرفا یک عشق ظاهری و قلبی نیست بلکه قضیه ازدواج در میان است! به خانمش که خاله من است گفته می خواهی از زندگی من بیرون برو، می خواهی بمان! من می خواهم زن بگیرم! فقط به او نگفته که زن دومم دختر خواهر خودت است! سوال کردم: “چند سالش است لابد خیلی خوش تیپه !؟”‌ با تامل گفت: “ شاید برای دیگران نباشه چون حدود 60 سال دارد ولی برای من هست!”‌ پرسیدم: “حتما خیلی پولداراست؟”‌ جواب داد: “نه راننده مردم است !”‌ نگاهی طلبکارانه ای کرد و گفت: “حاج آقا! حالا هم پیش شما نیامده ام به من بگویید اسغفرالله و از این حرفها، بلکه آمده ام که به من بگویید مادرم را چکار کنم مادری که شنیده شوهر خواهرش می خواهد دوباره زن بگیرد سکته ناقص را زده است اگر بفهمد زن دوم این آقا، دختر خودش است حتما می میرد. می خواهم بدانم جان مادرم ارزش عشق من را دارد یا نه؟!”‌ . گفتم: “ قبول داری خیلی عجیب است دختری بیست و یکی دو ساله با مردی حدود 60 ساله ازدواج کند؟”‌ . گفت: “ راستش را بخواهید نمی دانم چی شد ولی یک چیزی را خیلی خوب می دانم مسافرت می رفتیم خیلی با شوهر خاله ام راحت بودم مثل پدرم بود والیبال بازی می کردم توپ بر سر و کله من می زد و درد دل های خصوصی، پیامهای قشنگ و عاشقانه، حتی پدر و مادرم می دانند که من با شوهرخاله ام راحتم اما خبر از عشق ما ندارند. بعد از مدت طولانی دختر گلم، دختر گلم، تبدیل به همسر گلم شد!”‌ 


به فرزندانتان محبت کنید وگرنه به غریبه رو میزنن


برچسب ها:محبت، کمبود محبت، عشق، غم، داستان، داستان عاشقانه، غم عشق،
[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 57 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]