داستان عاشقانه

شماره ی تماس با مدیر وبلاگ:09306357778 rsonlin in tango and beetalk and whatsapp and viber and line and yahoo mesenger 24 hou

تابلویه اعلانات وبلاگ

onlin in tango and beetalk
 

and whatsapp and viber and


 line and yahoo mesenger

24
hours

رفقا ببخشید که به خاطر یه سری مشکلات

 نمی تونم فعلا پست بزارم

ولی برگشتم حتما جبران میکنم



دوستایه گلم نظر یادتون نره
وبرای دیدن موضوعات وبلاگ برین پایین تر


توجه  واسه هر کس تو مطالب خودش نظر بزارین  توجه




هرکی دوست داره نویسنده وبلاگ بشه یا خواستار تبادل لینکه تو قسمت نظرات درخواستشو بزاره




قصه از اونجا شروع شد که اون روز خیلی عصبانی بود
 گفت: اگه دوسم داری ثابت کن
 گفتم چجوری
 گفت: رگتو بزن
 گفتم مرگ و زندگی دست خداس
 گفت: پس دوسم نداری
 تیغو برداشتم و رگمو زدم
 وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون می دادم
 آروم زیر لب گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمی زاشتی

0938XXX8764
امید از قزوین


دلم برای همه چیز تنگ شده جز نبودنت
0938XXX8764
امید از قزوین



بیا یک خط زیر قانون خط های موازی بنویسیم:
"دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند
 اما این دلیل نمی شود همدیگر را دوست نداشته باشند"
0930XXX8954



گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه می کند
 که انگار خدا در زمین کنار توست
0936XXX3156
فرنوش



دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت:
او یقینا پـی مـعشوق خــودش می آیـد
پسرک ماند ولی روی لـبـش زمزمه بود:
مطمعنا که پشیمان شــــده و بر میگردد
عشق قربانی مظلوم غـــرور است هنوز
0935XXX5569





همیشه بهترین ها برای من بوده و هست،
اگر مال من نشدی قطعا بهترین نبودی و نیستی
این تو نیستی که مرا فراموش کردی...!
این منم که حتی به یادم اجازه نمی دهم از نزدیکی ذهن تو عبور کند..
صحبت از فراموشی نیست صحبت از لیاقت است..
محکم تر از آنم که برای تنها بودنم آنچه را که اسمش غرور است برایت زمین بکوبم..!
 احساس من قیمتی داشت که تو برای پرداخت آن فقیر بودی
0918XXX6557



لبریز گلاب میشود چشمانت/کم گریه کن آب میشود چشمانت
هنگام خداحافظی ام گریه مکن/حیف است خراب میشود چشمانت..
0930XXX7817
ندا..




نیمکت با هم بودنمان تنهاست...
من دل نشستن ندارم،تو دلیل نشستن باش...!
0935XXX6209



دنیای عجیبی شده است . . .

برای دروغ هایمان ،

خدا را قسم میخوریم ،

و به حرف راست که میرسیم ؛
می شود جان ِ تــو…
0917XXX4561
حسین

 عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند
هر داغی یک روز سرد می شود ، ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . . .
0917XXX8901
احمد

گاهی پروانه ها هم اشتباهی عاشق میشوند...

به جای شمع گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند...
0917XXX6789

ساسان

از خدا چیزی را برایت می خواهم که جز او در باور هیچ کس نگنجد.

0913XXX9910
احسان

گاهی باید آرامش كسی را فرو ریخت ، تنها برای اینكه بفهمد تنها نیست!!
0916XXX1542
پویا

دیوارها هم عاشق میشوند ، یادگاری ننویسید اگر قصد برگشتن ندارید...
0919XXX5178
محمد

دردها فراموش مــــــــــیشوند.....Horizontal Rule

ولی "همدردها" هرگــــــــــــز....

من بودن آنهایی را مبخواهم کــــه

حتــــــــــی "یـــــــــــــادشان هم...

زنــــــــــــــدگی را زیباتر میـــکند.....

0919XXX4787

علیرضا


چقدر تلخ است بعد از سال ها انتظار
نیمه گم شده ات را کامل بیابی . . .
0919XXX3466
همایون

کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسیه که دوستت داره
0914XXX5593
سامان

سلام دوستای گلم این چنتا از اس ام اس های دوستان بود که ازم خواسته بودن تو وبلاگ بزارم
خواستم بگم اگه شما هم دوست داشتین می تونین
بهترین اس ام اس های عاشقونه ای که تا حالا براتون فرستادنو برام بفرستین تا تو وبلاگ بزارم
میتونید اس ام اس هاتونو به شماره ی 09306357778 ارسال کنید




onlin in tango and beetalk and whatsapp and viber

and line and yahoo mesenger

 24 hours


درخدمت شما

         







دوستای من وبلاگ به شدت به مطالب شما (داستان ، جملات عاشقانه

، و حتی عکس یا شعر های شما) نیاز داره جهت ارسال مطالبتون

میتونیین مطالبتونو تو قسمت نظرات به صورت خصوصی برای ما بفرستین

یا به آدرس ایمیل (sajjadmajjad@yahoo.com)
(
sajjadpajjad@gmail.com)
ایمیل کنید






























برچسب ها:داستان عاشقانه کوتاه، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان زیبا، داستان عاشقانه ی غمگین، اس ام اس عاشثانه،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

جملات عاشقانه 939XXX4635 امید
خدایا کفر نمیگویم پریشانم.چه میخواهی تو از جانم.
مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی .
خداوندا تو مسعولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن  ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه دردی میکشد هر آنکس که انسان است و از احساس سر شار است
 خدا وندا توتنها منم تنها و یکتا بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه همتا فقط تنهای تنهایم.....


همه دنیارونامرداگرفتن وفاروازهمه مردان گرفتن خبردادن که مجنون روپریشب به همراه سه تالیلی گرفتن


چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی،به چشمم خیره میمانی نگاهم را نمیخوانی، به من گفتی چرا سنگی چرا اینگونه دلتنگی،من از درد تنهایی میمیرم ولی افسوس نمیدانی‎ .


دنیا،دنیای ریاضی است،وقتی که عشق راتقسیم کردند مافقط شدیم"خارج قسمت !!!


نگه داشتن دوست مثل نگه داشتن آب تو دسته، فکر میکنی تو دستته اما وقتی دستاتو باز میکنی می بینی هیچی ازش نمونده جز خیسی خاطرات.....


دوستی من شبیه باران نیست که گاهی بیایدوگاهی نه.شبیه هواست ساکت اماهمیشه دراطراف تو.....


میدونی پشت چشمان لیلی چی نوشته بود؟
نفرین برجهانی ک غمش قسمت ما شد...!


این پیام هم باشه برای سلامتی کسانی که به پای رفاقت سوختند،ولی به نام رفاقت سکوت کردند، سلامتی کسانی که رفاقتشون بی منته، سلامتی کسانی که به پای رفاقت جون میدن،ولی هرگزادعای رفاقتشون نمیشه...



من ازیاران عاشق مینویسم   زاسرارحقایق مینویسم
        نه ازشبنم نه ازباران نه ازگل     من ازداغ یک عاشق مینویسم



ازآن روزکه سربازی به پاشد/ستم برمانشدبرداختران شد
بسوزدآن که سربازی به پاکرد/تمام دختران راچشم به راه کرد








با تشکر فراوان از آقا امید گل
939XXX4635

















برچسب ها:اس ام اس، جملات عاشقانه، جملات کوتاه عاشقانه، اس ام اس عاشقانه، اس ام اس کوتاه عاشقانه،
[ یکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

جملات عاشقانه
به نام آنکه اشک رابناکردتاهیچکس.!
ازدرد دوری هیچ عشقی نسوزد...

938XXX8546
سحر

جوان بودم هوای یارکردم،
شدم عاشق چرااینکارکردم،خودم راخسته و بیمارکردم
ب مرگم بارهااقرارکردم،خداونداچرا اینکارکردم،غلط کردم هوای یارکردم

936XXX2686

م،ب مرگم بارهااقرارکردم،خداونداچرا اینکارکردم،غلط کردم هوای یارکردم



936XXX2686


جای سوره ای به نام عشق خالیست که اینگونه آغاز میشود:
 و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرحمی نخواهی یافت.
خوبه؟
933XXX3771












طبقه بندی: جملات عاشقانه (sms)،
برچسب ها:وبلاگ عاشقانه، جملات عاشقانه، عاشقانه های زیبا، اس ام اس عاشقانه،
[ یکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

داستان عشق محمد
اسم من محمدحسینه 18 سالمه تقریبا تا یه سال و نیم پیش هیچی از عشق و اینجور چیزا سرم نمیشد و ...تاریخشو یادم نیس ولی سه شنبه بود یه روز بارونی سال91 دوستم منو برد یه کلاس که دختر و پسر قاطی پاتی بودش...یکی دوسال ازمون بزرگتر بودن...تو اونا یکی بود که من خیلی باهاش ضد بودم اسمش زهرا بود...یه سال ازم بزرگتر بودم،همیشه باهم تو جنگ و دعوا بودیم،رفته رفته نسبت بهش یه حسی پیدا کردم عاشقش شده بودم...جلساتی که اون نمیومد منم ی جوری میپیچوندم و نمیرفتم.چیزی از حسم بهش نگفتم چون میدونستم شَر میشه...تابستون هم همینطور گذشت تا اینکه بازم مدرسه ها شروع شد مدرسه هامون سرراهه هم بودن منم هررزو دعا میکردم بابام نیاد دنبالم تا پیاده بم شاید ببینمش روزهام اینطوری میگذشت اصلن به درس و مدرسه توجهی نداشتم فقط به این دلخوش بودم که اون ی روزی برای من میشه تابستونه ساله 92 هم اینطوری گذشت و من هر روز عاشق تر میشدم
...آخرای بهمن 92 بود که من کلاسمو عوض کردم و سعی کردم فراموشش کنم تقریبا دوهفته گذشته بود که یه شماره ناشناس به گوشیم زنگ زد...اولش سرکارم گذاشت و بعدشم گف زهرام...بهترین روز زندگیم بود اونروز...اونم منو دوست داشت ولی نه زیاد ولی من دیووووووووووونش بودم حاضربودم جونمم براش بدم ...ولی اون هرروز سرد تر میشد...یه روز بادوستم بیرون بودیم که اس ام اس داد عشقم کجایی میخام ببینمت؟اولش باورم نشد فکر کردم اشتباهی فرستاده ولی گفتم نه هیچوقت اشتباهی پیام نمیفرسته،منم جواب دادم جلو فلان کوچه واستادم بیا...اس ام اس زد ببخشید اشتباه شد منم شوکه شدم و هرچقد اس ام اس دادم جواب نداد...فرداش که زنگ زدم جوابمو داد و گف چیزی نشده و فقط میخاسته سره کارم بزاره ولی من باور نکردم میدونستم یکی هم هست
.هرروز سردتر میشد تا اینکه دیگه اصلن جوابمو نداد و عیدرو کوفتم کرد...چند روز بعد تو لاین پسره رو پیدا کردم...تو کامنت هاش حرفای عاشقانه به هم زده بودن و یادش رفته بود پاکشون کنه...منم با هزار بدبختی با پسره به اسمه یه دختر قرار گذاشتم ویه روز صبح کشوندمش تو یه کوچه ی خلوت و تا میخورد زدمش و بهش گفتم دست از سره عشقه من بردار اون فقط برا منه...رفتم خونه نزدیکای ساعت 5 عصر بود که درخونمون رو زدن...بابام دررو بازکرد...پلیس بود...منوبه جرم زدن در حد مرگ اون پسر گرفتن،شب عموم اینا سند گذاشتنو آوردنم بیرون.
فرداش پسره به زهرا گفته بود که زدمش و چون میدونست سند گذاشتن و درم آوردن میخاست یه ذره علاقه ای که بهم داشت رو از بین ببره...زهرا اومد دم درخونمون و با عصبانیت ازم پرسید پسره ی عوضی تو به چه حقی رفتی عشقمو زدی؟؟؟چیزی نگفتم،من نخوام قیافه ی نحستو ببینم چیکار باید بکنم؟؟؟تو مگه وکیل منی که رفتی پسره ی بیچاره رو داغونش کردی احمق؟منم گفتم اون پسره حقش بود یه سیلی زد تو گوشم بابا مامانم و همسایه ها هم بیرون بودن و زهرا فقط داد وبیداد میکرد که توکی هستی که بری عشقمو بزنی من خودم حسابتو میرسم،خاست یکی دیگه بزنه که دستشو گرفتم سعی کرد که دستشو رها کنه ولی نتونست و با اون یکی دستش که کیف داشت زد تو صورتم...بهش گفتم زهرا تو نمیفهمی این پسره تو بخاطر خودت نمیخاد این فقط...حرفمو قطع کرد وگفت زندگی من به تو هیچ ربطی نداره!
!بهش گفتم زهرا عزیزم یه لحظه گوش کن چی میگم با عصبانیت بهم گفت برام مهم نیست چی میگی و دستشو کشید ورفت...داشت بغضم میترکید میخاستم بمیرم رو کردم به همسایه ها و با عصبانیت گفتم بفرمایید نمایش تموم شد!همه سرجاشون مونده بودن که بلند داد زدم دِ برید گمشید دیگه...چن تاشون یه چیزی زیر لب گفتن و رفتن...اومدم تو خونه و در اتاقو محکم بستم و گریه کردم...چند روز بعد زنگ زد خونمونن و به مامانم گف که واقعا بخاطر رفتارم متاسفام و ببخشید و از این چیزا بعدش گفته بود گوشیو بده باهام حرف بزنه وقتی گوشی رو گرفتم قبل از اینکه اون حرفی بزنه گفتم برام مهم نیست چ حرفی میزنی و گوشیو قط کردم...هفته ی بعد وقتی از باشگاه اومدم مامانم گف زهرا اینجا بود!من شاخ درآوردم و گفتم زهرا؟؟؟گف آره این گلم برای تو آورده بود خیلی دختر خوبیه حق داری دوسش داشته باشی!!

!گل رو از مامانم گرفتم و رفتم دم درشون وقتی اومد دم در گل رو بهش پس دادم و گفتم گل رو اشتباهی آوردید!اینو ببرید بدید به عشقتون!زد زیر گریه ومن هیچ محلی بهش نذاشتم و رفتم بعدش که مامانم اینو شنید حسابی دعوام کرد و ازخونه انداختم بیرون!هنوزم باهام حرف نمیزنه... من هیچ کینه ای از زهرا به دل ندارم و هنوزم عاشقشم ، دوستاش بهم گفتن که وقتی زهرا دانشگاه قبول شد میخان باهم ازدواج کنن امسالم ساله آخرشه و کنکور داره براش دعاکنید...امیدوارم اون پسره لیاقته زهرای منو داشته باشه و اذیتش نکنه.


محمد





آقا محمد شرمنده که گذاشتننش تو وبلاگ یکم دیر شد




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:داستان، داستان عاشقانه، داستان غم، داستان غمگین، داستان غم انگیز، داستان کوتاه، داستان عشق،
[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

از طرف زهرا برای عشقش محمد


http://www.upload.kutini.com/2012/04/happy-birthday-1161.gif







   زهرا خانوم ازم درخواست کردن که این پست تبریک تولد رو واسه عشقش


محمد روحی((0915XXX2820))  که متولد 1/5/1370 هستن بزارم




http://www.upload.kutini.com/2012/04/happy-birthday-1056.gif


روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید


که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است


بهانه ی زندگیم تولدت مبارک




http://www.upload.kutini.com/2012/04/happy-birthday-1014.gif





.

.

.

.

.

.

.

.

.

.





سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست

 

همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند

.

.

.

ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .


.






[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

جملات عاشقانه(0938XXX8739)(ستاره)
برایت قرار میخوام از خدا در میان این همه بی قراری
..................................................................................................................
اینایی که میگن هرکی بره خودش یه روز بر میگرده مطمعن باش کفتر بازن شک نکن
..................................................................................................................





طبقه بندی: جملات عاشقانه (sms)،
برچسب ها:جملات عاشقانه،
[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

داستان واقعی (پریا و فرهاد)

من پریا23ساله وعشقم فرهاد27 سال.


سال 88داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم 


.دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.



تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف 



کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به 


هیچ جنس مخالفی فکرنکنم،وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب 


گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم 


پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه 


هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون 


قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟؟؟همش کشکه


،هوس،بچگی و.............. .خلاصه ترم اول سال 90 داشت شروع 


میشدامابخاطرکاربابامجبوربودبره همدان خوب منم که دختریکی یه 


دونه 


مامان بابا که تااون روزهمه نازم رامیکشیدن نمیتونستم باهاشون 


نرم.خلاصه کارای انتقالیموگرفتم ورفتم همدان کم کم دیگه ترم داشت 


تموم میشدوقتی واردترم جدید شدم با یه گروهی آشناشدم که انجمن 


روانشناسی دانشگاه بودن عضوگروهشون شدم یکی ازروزا که رفتیم 


سرجلسه دلم یه طوری شده بود چی شده بود؟آره دلم پروازکرده بود 


پیش فرهادعشق اولم خیلی وابستش شدم ولی نمیتونستم بهش بگم 


چقددوسش دارم چون من دربرابر پسرا کمی مغرورم.هرروزکه 


میگذشت بیشترعاشقش میشدم وبیشتردوستش داشتم ولی افسوس که 


نمیتونستم بگم اون سال گذشت وروزایی که نمیدیدمش برام 


هزارروزمیگذشت وبعضی وقتا که بچه هاقرارمیزاشتن بریم اردویی 


جایی تاصبح ازذوق دیدنش خوابم نمیبرد.وسطای سال یه کارگاه داشتیم 


که مدرکاش دست من بود سال جدیدکه شروع شدفهمیدم فرهاد درسش 


تموم شده ودیگه نمیتونم ببینمش .یه روزکه جلسه داشتیم بابچه های 


انجمن وقتی وارداتاق شدم خشکم زدفرهاداومده بود به بچه ها سربزنه 


اونروزیکی ازبهترین روزام بود.وقتی که جلسه تموم شداومدپیشم گفت


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها:داستان، داستان عاشقانه، داستان واقعی، داستان غمگین،
[ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ] [ 05:21 ق.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات() ]

جمله فشنگ
دلم خوش نیست . . .

غمگینم . . .

کسی شاید نمیفهمد . . .

کسی شاید نمیداند . . .

کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی . . .

تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :

عجب احساس زیبایی . . . !

تو هم شاید نمیدانی . . . !




طبقه بندی: دل نوشته ها،
برچسب ها:جمله، جملات، زیبا، جملات زیبا، sms،
[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ نازنین ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 56 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]